ارسال شده در ۱۰م, تیر ۱۳۸۸ توسط آیدین انتظار
آرزو
سه دوست در یک اتومبیل به مسافرت رفته بودند و متاسفانه یک تصادف مرگبار باعث
شد که هر سه در جا کشته شوند یک لحظه بعد روح هر سه دم دروازه بهشت بود و
فرشته نگهبان بهشت داشت آماده می شد که آنها را به بهشت راه دهد…
یک سوال!!!
_ الان که هر سه تا دارین وارد بهشت می شین اونجا روی زمین بدن هاتون روی
برانکارد در حال تشییع شدن بسوی قبرستان است و خانواده ها و دوستان در حال
عزاداری در غم از دست دادن شما هستند دوست دارین وقتی دارن از کنار جنازه راه
می رن در مورد شما چی بگن؟
اولی گفت : دوست دارم پشت سرم بگن که من جز بهترین پزشکان زمان خود بودم و
مرد بسیار خوب و عزیزی برای خانواده ام
دومی گفت : دوست دارم پشت سرم بگن که من جز بهترین معلم های زمان خود بودم و
توانسته ام اثر بسیار بزرگی روی آدمهای نسل بعد از خودم بگذارم
سومی گفت : دوست دارم بگن : نگاه کن داره تکون می خوره مثل اینکه زنده است
برگرفته از شوک
VN:F [1.4.3_701]
لطفا چند لحظه صبر کنید...
Rating: 5.0/5 (2 votes cast)
دستهها: داستان | بدون نظر »
ارسال شده در ۸م, تیر ۱۳۸۸ توسط آیدین انتظار
آتش امید
تنها بازمانده ی یک کشتی شکسته به جزیره ی کوچک خالی از سکنه ای افتاد. او با
دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال یاری
رسانی از نظر می گذراند کسی نمی آمد. سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد
از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و
دارا یی های اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود’ به هنگام برگشتن دید که کلبه اش
در حال سوختن است و دودی از آن به سوی آسمان میرود. متاَسفانه بدترین اتفاق
مممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشکش زد.فریاد زد: “خدایا تو چطور راضی شدی با من
چنین کاری بکنی؟”
صبح روز بعد با بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای
آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته ‘ از نجات دهندگانش پرسید: “شما ها از کجا
فهمیدید من در اینجا هستم؟”
آنها جواب دادند: ” ما متوجه علایمی که با دود می دادی شدیم.”
وقتی اوضاع خراب می شود’ نا امید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم
‘ چون حتی در میان درد و رنج ‘ دست خدا در کار زندگی مان است. پس به یاد
داشته باش : دفعه ی دیگر اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد ‘ ممکن است دود های
برخاسته از آن علایمی باشد که عظمت و بزرگی خدا را به کمک می خواند.
برگرفته از شوک
VN:F [1.4.3_701]
لطفا چند لحظه صبر کنید...
Rating: 5.0/5 (2 votes cast)
دستهها: داستان | بدون نظر »
ارسال شده در ۵م, تیر ۱۳۸۸ توسط آیدین انتظار
مرد و پیله کرم ابریشم
شکاف کوچکی بر روی پیله کرم ابریشمی ظلاهر شد. مردی ساعت ها با دقت به تلاش پروانه برای خارج شدن از پیله نگاه کرد. پروانه دست از تلاش برداشت. به نظر می رسید خسته شده و نمی تواند به تلاش هایش ادامه دهد. او تصمیم گرفت به این مخلوق کوچک کمک کند. با استفاده از قیچی شکاف را پهن تر کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد ، اما بدنش کوچک و بال هایش چروکیده بود.مرد به پروانه همچنان زل زده بود . انتظار داشت پروانه برای محافظت از بدنش بال هایش را باز کند. اما این طور نشد. در حقیقت پروانه مجبور بود باقی عمرش را روی زمین بخزد، و نمی توانست پرواز کند.
مرد مهربان پی نبرد که خدا محدودیت را برای پیله و تلاش برای خروج را برای پروانه بوجود آورده. به این صورت که مایع خاصی از بدنش ترشح می شود که او را قادر به پرواز می کند.
بعضی اوقات تلاش و کوشش تنها چیزی است که باید انجام دهیم. اگر خدا آسودگی بدون هیچگونه سختی را برای ما مهیا کرده بود در این صورت فلج می شدیم و نمی توانستیم نیرومند شویم و پرواز کنیم.
برگرفته از شوک
VN:F [1.4.3_701]
لطفا چند لحظه صبر کنید...
Rating: 5.0/5 (2 votes cast)
دستهها: داستان | ۱ نظر »
ارسال شده در ۳م, تیر ۱۳۸۸ توسط آیدین انتظار
صداقت
روزی پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند.
پینک یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد.
پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد ولی همه این کارها بیفایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسید. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گیاه کوچک خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتی نوبت به پینک رسید، پادشاه از او پرسید: « پس گیاه تو کو؟» پینک ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد.
در این هنگام پادشاه دست پینک را بالا برد و او را جانشین خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.
پادشاه روی تخت نشست و گفت:« این جوان درستکارترین جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراین هیچ یک از دانه ها نمی بایست رشد می کردند.»
پادشاه ادامه داد: « مردم به پادشاهی نیاز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهی که برای رسیدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافی دست بزند.»
برگرفته از شوک
VN:F [1.4.3_701]
لطفا چند لحظه صبر کنید...
Rating: 5.0/5 (2 votes cast)
دستهها: داستان | بدون نظر »
ارسال شده در ۱م, تیر ۱۳۸۸ توسط آیدین انتظار
مهلت خدا برای زندگی
یک خانم ۴۵ ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود . در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند خدا رو دید و پرسید آیا وقت من تمام است؟ خدا گفت:نه شما ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگه عمر می کنید.
در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد کشیدن پوست صورت-تخلیهء چربیها(لیپو ساکشن)-عمل سینه هاو جمع و جور کردن شکم . او حالا کسی رو نداشت که بیاد و موهاشو رنگ کنه و دندوناشو سفید کنه !!.
از اونجایی که او زمان بیشتری برای زندگی داشت از این رو او تصمیم گرفت که بتواند بیشترین استفاده را از این موقعیت (زندگی) ببرد.بعد از آخرین عملش او از بیمارستان مرخص شد
در وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد . وقتی با خدا روبرو شد او پرسید:: من فکر کردم شما فرمودید من ۴۳ سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟
خدا جواب داد :من شمارو تشخیص ندادم!!!
برگرفته از شوک
VN:F [1.4.3_701]
لطفا چند لحظه صبر کنید...
Rating: 5.0/5 (2 votes cast)
دستهها: داستان | بدون نظر »